هدیه آسمانی ما

خدایا به خاطر زیباترین و قشنگ ترین هدیه ات ازت ممنونیم

عکس

علوسی دخترخاله آلا مهمونی دوشب قبل رفتن دایی جون دایی جون داره میره دکتر شه(دست خدا به همراهش) هر شب کلاه و پالتو میاره که بریم خونه بابا جون جون جون ...
15 بهمن 1392

سلام به روی ماهت

سلام به روی ماهت پسر شیرین زبون و مهربونم امروز که دارم این مطلب رو مینویسم باید بگم که من و بابا سجاد هر روز بیشتر از دیروز خدا رو برای داشتن فرشته مهربونی مثل تو شکر میکنیم خدا رو شکر میکنیم که فرشته ما دنیای زیبایی ها رو میبینه و ترجیحش به اینه که همه حرفهای خوب رو یاد بگیره خدا رو شکر میکنیم که شیرین زبون ما مامانشو مامان جونم صدا میکنه به باباش میگه بابا سجاد جونم تا مامانشو میبینه میگه بوی خوبی اومد یا میگه سمانه جون قشنگم وقتی یه خوراکی تو ظرفش داره که بخوره حتما اونو به همه تعارف میکنه اونم اینطوری: بفرمایید عزیزم قشنگم تو بخور چند روز پیش داشت کاغذ دیواری های خونه رو با ظرافت خاصی پاره میکرد اومدم که از اونجا ردش ک...
1 بهمن 1392

مهمونی دانشگاه دایی جوووووووووووون

سلام پسر مهربونم ببخشید که مامان خیلی کم وقت میکنه که وبلاگت رو به روز کنه آخه این روزا خیلی شلوغیم ولی سعی میکنم همه اتفاقهای مهم این مدت رو بنویسم اول از همه مهمونی دانشگاه دایی جون بود که مامان جون و بابا جون خیلی زحمت کشیده بودن و خیلی مهمونی خوبی شد(خدا رو شکر) به همه خیلی خوش گذشت و یه روز پر از خاطره واسه هممون شد اینم چند تا از عکساش   خبر دوم بعدی این بود که مامان تو تکمیل ظرفیت یکی از بهترین دانشگاهها قبول شد(خدا رو برای این و همه نعمت های خوبش شکر) و الان داره آماده مصاحبه میشه و از همه التماس دعا داره و حالا بریم سر شیرین کار های قند عسل عاشورا و تاسوعا مثل همیشه رفتیم خیریه و خیلی مراسم خوبی بود تو هم ...
27 آبان 1392

روز تولد تو بهترین روز دنیاست

دیروز روز تولد فرشته آسمونی خونه ما بود روزی که خدا یکی از شیرین ترین و بهترین فرشته هاشو توی خونه ما فرستاد. خدایا شکرت امسال به خاطر پاره ای مسائل هنوز برنامه تولد پسری ما معلوم نیست ولی باباجون دیشب زنگ زد و گفت من کاری ندارم کی میخوایین تولد بگیرین ما جمعه میاییم خونتون و به همین دلیل ما جمعه یه تولد خونوادگی کوچولو داریم  جمعه هم امیر مهدی اولین هدیه تولدشو از سارا جون گرفت اما دیروز به مناسبت تولد پسری سه تایی کلی رفتیم گردش،پارک و خانه کودک و کافی شاپ و خیلی بهمون خوش گذشت به زودی عکس آپلوووود میشود پارک   رفته بالا سراغ آقا خرسه اینم اولین هدیه تولد از سارا جون(خونه خاله هدی) ...
1 آبان 1392

تو همه هستی من هستی من تو همه زندگی من هستی

قند عسلم روزهایی که سر کارم دلم برات بی نهایت تنگ میشه برای اون شیرین زبونی های عسلت که آدم دلش میخواد بخورتت برای وقتایی که به من میگی مامان جون جون جون جون وقتایی که یهو داد میزنی سماااااااااااااااااااننننننننننههههههههههه برای وقتایی که یهو میایی و بی مهابا شروع میکنی به بوس کردن مامان الهی مامان فدای اون قلب مهربونت بشه چند روز پیش دایی بغلت کرده بود و هی داشت بوست میکرد داد زدی به دایی جون جون اذیت نکنننننننننننننننن اگه بخوام شیرین کاری هاتو بگم هر روز باید بیام و 10 صفحه ای بنویسم ولی فقط انقدر میگم که انقدر شیرین شدی که دلم میخواد همه لحظه هام محکم تو رو تو آغوشم بگیرم و بووووت کنم دلم میخواد با همه ذرات وجودم داد بزنم پسرکم...
17 شهريور 1392

مرداد ماه

ماه مرداد هم تموم شد و پسر ما وارد 23 امین ماه از زندگیش شد 23 ماهی که همه لحظه هامون کنارش پر از عشق و شادی و شیرینی بوده شیرین کاری هات هر روز داره بیشتر میشه وقتی موبایل زنگ میزنه یا تلفن بدو میای پیش من و میگی مامان گوشی جواب بدم؟ اجازه میگیری هههههههههه کلا واسه بیشتر کارهات اجازه میگیری و من کلی کیف میکنم چند روز پیش من کنار تو خوابیده بودم که یهو دیدم ساعت یه ربع به 9 و خواب موندم تا پاشدم تلفن خونه هم زنگ زد رفتم اونو جواب بدم تو بیدار شدی و هی گریه کردی و میخواستی من بیام پیشت منم تلفنو زود قطع کردم و اومدم پیشت بعد به من میگی : دیهَت بکنم؟ دیروز رفته بودیم پاساژ آ؛رین که بابا سجاد کت و شلوار بخره بعد اونجا رو میز ...
2 شهريور 1392

عکس های جدید مربوط به پست قبلی (اینجا میذاریم یعنی ما آپکردیم :D)

مهمونی خونه خاله  هدیس   مدل جدید خوابیدن(اومدمخونه دیدم اینجوری خوابیدی جالب اینکه کلی عکس گرفتم رفتم شیشه شیرتو پر کردم بغلت کردم گداشتم روتخت ولی بازم بیدار نشدی   قربون اون خوابیدنت برم) امیرمهدی در حال پضولی و خوردن سریال صبحانه   ...
20 مرداد 1392

داری بزرگ میشی

سلام بر فرشته کوچک خوشبختی پسر شیرینم ببخش که وقت نمیکنم وبلاگت رو آپ کنم واقعا این روزها خیلی شلوغیم و فرصتهامون خیلی کمهوقتی هم که خونه هستیم تو میخوای که شیش دنگ برای تو باشیم و این میشه که فرصت پای نت نشستن رو اصلا ندارم تو این مدت کلی اتفاق افتاد که آخریش که الان یادمه اینه که مامانی هفته پیش رفت آمریکا و ما برای بدرقه اش رفتیم و رسوندیمشون فرودگاه و تو هم برای اولین بار شب پیش باباجون خوابیدی انقدر شیرین شدی که ما عصر ها که میاییم خونه فقط داریم از دست شیرین کاری ها و شیرین زبونی هات میخندیم الهی فدات بشم از مهربونیت هم چی بگم که مهربونیت زبون زد همه شده روزی هزار بار میایی و بوسمون میکنی وشبا تو بغل مامان میخوابی  شیرین...
2 مرداد 1392