X
هدیه آسمانی ما
خدایا به خاطر زیباترین و قشنگ ترین هدیه ات ازت ممنونیم
تاريخ : يکشنبه 31 فروردين 1393 | نویسنده : مامان نخودی
بازدید : 383 مرتبه

مهربانی هایش را باید قاب گرفت و همیشه همراه داشت

مهربانی هایی ناب و خالص

 




موضوع :
تاريخ : سه شنبه 15 بهمن 1392 | نویسنده : مامان نخودی
بازدید : 292 مرتبه

علوسی دخترخاله آلا

مهمونی دوشب قبل رفتن دایی جون

دایی جون داره میره دکتر شه(دست خدا به همراهش)

هر شب کلاه و پالتو میاره که بریم خونه بابا جون جون جون




موضوع :
تاريخ : سه شنبه 1 بهمن 1392 | نویسنده : مامان نخودی
بازدید : 381 مرتبه

سلام به روی ماهت پسر شیرین زبون و مهربونم

امروز که دارم این مطلب رو مینویسم باید بگم که من و بابا سجاد هر روز بیشتر از دیروز خدا رو برای داشتن فرشته مهربونی مثل تو شکر میکنیم

خدا رو شکر میکنیم که فرشته ما دنیای زیبایی ها رو میبینه و ترجیحش به اینه که همه حرفهای خوب رو یاد بگیره

خدا رو شکر میکنیم که شیرین زبون ما

مامانشو مامان جونم صدا میکنه

به باباش میگه بابا سجاد جونم

تا مامانشو میبینه میگه بوی خوبی اومد یا میگه سمانه جون قشنگم

وقتی یه خوراکی تو ظرفش داره که بخوره حتما اونو به همه تعارف میکنه اونم اینطوری: بفرمایید عزیزم قشنگم تو بخور

چند روز پیش داشت کاغذ دیواری های خونه رو با ظرافت خاصی پاره میکرد نیشخند اومدم که از اونجا ردش کنم میگه خواهش میکنم نکن مامان سمانه لطفا نکن بچموووووووتعجبتعجب

تو ماشین داشتم آهنگ های مختلفو عوض میکردم تا آهنگ مورد نظر بابا سجاد رو بیابم عسلک میگه بسه دیگه مامان جون میخوام کارتون نگاه کنمتعجبنیشخند

خونه مامان جون نشسته بود رو مبل و سر شیشه اش رو درآورده بود و قصد کرده بود که کل شیر توی شیشه شیرشو بریزه رو مبل که بابا جون اومد  ازش گرفت بعد به بابا جون میگه علی جون قربونت برم بده من اونونیشخندقهقهه

اینم یه خلاصه ای از این شیرین زبونی های قند عسل شیطون ما

به زودی با عکس میاییم

 




موضوع :
تاريخ : دوشنبه 27 آبان 1392 | نویسنده : مامان نخودی
بازدید : 295 مرتبه

سلام

پسر مهربونم ببخشید که مامان خیلی کم وقت میکنه که وبلاگت رو به روز کنه آخه این روزا خیلی شلوغیم ولی سعی میکنم همه اتفاقهای مهم این مدت رو بنویسم

اول از همه مهمونی دانشگاه دایی جون بود که مامان جون و بابا جون خیلی زحمت کشیده بودن و خیلی مهمونی خوبی شد(خدا رو شکر) به همه خیلی خوش گذشت و یه روز پر از خاطره واسه هممون شد

اینم چند تا از عکساش

 

خبر دوم بعدی این بود که مامان تو تکمیل ظرفیت یکی از بهترین دانشگاهها قبول شد(خدا رو برای این و همه نعمت های خوبش شکر) و الان داره آماده مصاحبه میشه و از همه التماس دعا داره

و حالا بریم سر شیرین کار های قند عسل

عاشورا و تاسوعا مثل همیشه رفتیم خیریه و خیلی مراسم خوبی بود تو هم که انقدر پسر خوبی بودی که همه خانومها ازت تعریف میکردن و میگفتن برات اسفند دود کنم

سر نماز جماعت وقتی تشهد میگفتیم میومدی و منو محکم بغل میکردی و میگفتی "دورت بگردم"نیشخند و چون تو نماز همه جا ساکت بود صدات میپیچید و خلاصه بعد نماز همه میخواستن بخورنت(الهی مامان فدای اون زبون شیرینت بشه)

تازگی ها داری به اموال و املاک و مستغلاتت حساسیت نشون میدی، خاله فایزه برات یه لب تاپ اسباب بازی فرستاده (که البته کم از لب تاپ آدم بزرگا ندارهنیشخند)بهش میگی لب تاپ امیر مهدی

وقتی مامان جون واسه اولین بار بهت دادش یه کم باهاش بازی کردی بعد درش رو بستی و رفتی به مامان جون گفتی "مامان جون دوست دارم"

خلاصه که تازگی ها هرکی میاد خونمون دستشو میگیری و میبریش تو اتاقت و بهش میگی "اتاق امیر مهدی" بعد گیر میدی بنده خدا بره رو "تخت امیر مهدی" بخوابه

خلاصه هرچی از شیرین زبونی هات و شیرین کاری هات بگم کم گفتم

خدا رو برای همه این خوشبختی ها شاکریم




موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 1 آبان 1392 | نویسنده : مامان نخودی
بازدید : 371 مرتبه

دیروز روز تولد فرشته آسمونی خونه ما بود روزی که خدا یکی از شیرین ترین و بهترین فرشته هاشو توی خونه ما فرستاد.

خدایا شکرت

امسال به خاطر پاره ای مسائل هنوز برنامه تولد پسری ما معلوم نیست ولی باباجون دیشب زنگ زد و گفت من کاری ندارم کی میخوایین تولد بگیرین ما جمعه میاییم خونتون و به همین دلیل ما جمعه یه تولد خونوادگی کوچولو داریم 

جمعه هم امیر مهدی اولین هدیه تولدشو از سارا جون گرفت

اما دیروز به مناسبت تولد پسری سه تایی کلی رفتیم گردش،پارک و خانه کودک و کافی شاپ

و خیلی بهمون خوش گذشت

به زودی عکس آپلوووود میشود

پارک

 

رفته بالا سراغ آقا خرسه

اینم اولین هدیه تولد از سارا جون(خونه خاله هدی)




موضوع :
تاريخ : يکشنبه 21 مهر 1392 | نویسنده : مامان نخودی
بازدید : 428 مرتبه

خوشبخت باشید...

همان باشید که می خواهید،

اگر دیگران آنرا دوست ندارند بگذارید نداشته باشند،

"خوشبختی یک انتخاب است"

زندگی راضی نگه داشتن همه نیست.




موضوع :
تاريخ : يکشنبه 17 شهريور 1392 | نویسنده : مامان نخودی
بازدید : 340 مرتبه

قند عسلم روزهایی که سر کارم دلم برات بی نهایت تنگ میشه برای اون شیرین زبونی های عسلت که آدم دلش میخواد بخورتت

برای وقتایی که به من میگی مامان جون جون جون جون وقتایی که یهو داد میزنی سماااااااااااااااااااننننننننننههههههههههه

برای وقتایی که یهو میایی و بی مهابا شروع میکنی به بوس کردن مامان الهی مامان فدای اون قلب مهربونت بشه

چند روز پیش دایی بغلت کرده بود و هی داشت بوست میکرد داد زدی به دایی جون جون اذیت نکنننننننننننننننننیشخند

اگه بخوام شیرین کاری هاتو بگم هر روز باید بیام و 10 صفحه ای بنویسم ولی فقط انقدر میگم که انقدر شیرین شدی که دلم میخواد همه لحظه هام محکم تو رو تو آغوشم بگیرم و بووووت کنم دلم میخواد با همه ذرات وجودم داد بزنم پسرکم عاشقتمممممممممممممم

هفته پیش ما و مامان جون اینا همگی رفته بودیم ارومیه و حسابی به مامان جون اینا زحمت دادیم

یه روز رفتیم باغ پسرخاله باباجون و اونجا حسابی به هممون خوش گذشت و کلی اسب سواری کردیم یه هاپوی با مزه هم اونجا بود

در حال اسب سواری با دایی جون البته آتا جون هم اون پشت وایسادن که یه وقت نیافتی

اینم شاهکار جدید (سر شیشه های جدید تو 3 حرکت این شکلی میشن)بعد باید بیافتیم تو داروخونه ها با توجه به تحریم دنبال سرشیشه






موضوع :
تاريخ : شنبه 2 شهريور 1392 | نویسنده : مامان نخودی
بازدید : 391 مرتبه

ماه مرداد هم تموم شد و پسر ما وارد 23 امین ماه از زندگیش شد 23 ماهی که همه لحظه هامون کنارش پر از عشق و شادی و شیرینی بوده

شیرین کاری هات هر روز داره بیشتر میشه وقتی موبایل زنگ میزنه یا تلفن بدو میای پیش من و میگی مامان گوشی جواب بدم؟ اجازه میگیری هههههههههه کلا واسه بیشتر کارهات اجازه میگیری و من کلی کیف میکنم

چند روز پیش من کنار تو خوابیده بودم که یهو دیدم ساعت یه ربع به 9 و خواب موندم تا پاشدم تلفن خونه هم زنگ زد رفتم اونو جواب بدم تو بیدار شدی و هی گریه کردی و میخواستی من بیام پیشت منم تلفنو زود قطع کردم و اومدم پیشت بعد به من میگی : دیهَت بکنم؟ تعجبتعجبنیشخند

دیروز رفته بودیم پاساژ آ؛رین که بابا سجاد کت و شلوار بخره بعد اونجا رو میز هاشون گل مصنوعی بود رفتی گله رو گرفتی به آقاهه میگی گلا رو آب بدیم؟

هرکی رو تو خیابون میبینی بهش میگی خاله یا آقا یا عمو بعد کلی باهاش حرف میزنی اگرم کسی حواسش نباشه و تو بخوای باهاش حرف بزنی بلند داد میزنی خاااااااااااااااااااااااااالهههههههههههههههههه یا آقااااااااااااااااااا بعد هم موقع رد شدن از کنارشون میگی خوباسس

کلا ما به همه ملت تو خیابون باید لبخند بزنیم نیشخندنیشخندنیشخند

اینم چند تا عکس:

 

 

 




موضوع :
تاريخ : يکشنبه 20 مرداد 1392 | نویسنده : مامان نخودی
بازدید : 369 مرتبه

مهمونی خونه خاله  هدیس

 

مدل جدید خوابیدن(اومدمخونه دیدم اینجوری خوابیدی جالب اینکه کلی عکس گرفتم رفتم شیشه شیرتو پر کردم بغلت کردم گداشتم روتخت ولی بازم بیدار نشدی نیشخند قربون اون خوابیدنت برم)

امیرمهدی در حال پضولی و خوردن سریال صبحانه

 




موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 2 مرداد 1392 | نویسنده : مامان نخودی
بازدید : 309 مرتبه

سلام بر فرشته کوچک خوشبختی

پسر شیرینم ببخش که وقت نمیکنم وبلاگت رو آپ کنم واقعا این روزها خیلی شلوغیم و فرصتهامون خیلی کمهوقتی هم که خونه هستیم تو میخوای که شیش دنگ برای تو باشیم و این میشه که فرصت پای نت نشستن رو اصلا ندارم

تو این مدت کلی اتفاق افتاد که آخریش که الان یادمه اینه که مامانی هفته پیش رفت آمریکا و ما برای بدرقه اش رفتیم و رسوندیمشون فرودگاه و تو هم برای اولین بار شب پیش باباجون خوابیدی

انقدر شیرین شدی که ما عصر ها که میاییم خونه فقط داریم از دست شیرین کاری ها و شیرین زبونی هات میخندیم الهی فدات بشم

از مهربونیت هم چی بگم که مهربونیت زبون زد همه شده روزی هزار بار میایی و بوسمون میکنی وشبا تو بغل مامان میخوابی

 شیرین زبونی هات انقدر زیاد شده که نمیدونم از کدومشون بگم فقط اینطوری بگم که هرچی میشنوی تکرار میکنی و تقریبا کاملا منظورت رو میفهمونی

چند روز پیش کشو زیر گاز رو باز کردی و یه شیشه از توش در آوردی و چون سنگین بود از دستت افتاد رو زمین و شکست

من سریع بردمت تو دستشویی که اگه شیشه به پات چسبیده بشورم که دیدم یه کوچولو کنار انگشتت زخم شده برات چسب زدم هی غر میزدی مامان انگوشت بعد بهت میگم چیکار کردی؟ میگی پوضولیییییییییییی

انقدر پر هیجانی که صدات همیشه خیلی بلنده هرجا تو خیابون یا جایی میریم همه نگامون میکنن بههمه خانوما گیر میدی و داد میزنی خالهههههههههه به آقا هم هی صدا میکنی آگا آگا

دیروز رفته بودیم شام بیرون و به گارسون های خانوم با داد میگفتی خالههههههههه بعد لپتو با انگشت نشون میدادی یعنی بیا بوسم کن

البته جدیدا هم یه کوچولو لج باز شدی

خلاصه که هر ثانیه خدا رو برای داشتنت شکر میکنیم

به زودی عکس بیشتر میزارم الان تو اداره فقط عکسهای تعطیلات خرداد رو دارم که رفتیم شمال

 




موضوع :
تاريخ : شنبه 4 خرداد 1392 | نویسنده : مامان نخودی
بازدید : 336 مرتبه

سلام پسر گلم 

خیلی وقته که فرصت نمیکردم بیام و وبلاگتو آپ کنم و کلی خبر رو هم مونده که نمیدونم از کجا شروع کنم

اول از  همه کارگاه مادر و کودک بود که باهم رفتیم و خاله صفورا زحمت کشید و خبرمون کرد خیلی کارگاه خوبی بود و خیلی لحظه های خوبی داشتیم فقط یه خاطره یه کم بد از کارگاه واسم موند و اونم این بود که بعد از اولین جلسه مریض شدی و من برای اولین بار اسهال و استفراغ وحشتناک تو رو تجربه کردم 2- بار شب رفتیم بیمارستان و همون روز اول بالا آوردنت با آمپول برطرف شد ولی اس اس همچنان ادامه داشت و تو دقیقا 4 روز مریض بودی و جلسه دوم کلاس خیلی حال ندار و بی حوصله بودی 

 اینم چند تا عکس از کارگاههای مادر وکودک

امیر مهدی در حال درست کردن خمیر بازی(خوردنش)

 

امیر مهدی  در حال قصه گوش دادن

امیر مهدی بعد از نقاشی کشیدن با پاستل (هرچی پاستل تو کلاس بود یه گاز زده)

یعنی آزمایشگاه پسر من دهنشه هرچی رو که میخواد ببینه چیه اول مزشو تست میکنه

تو این مدت 1-2 روزی هم آنا جون و عمه جون اومدن خونه ما و مهمون ما بودن که مامان جون و بابا جون هممون رو شام بیرون دعوت کردن :

(اونجا با یه پسره دوست شده بودی اسمش علی بود هی را میافتادی دنبالش و میگفتی علییییییییییی)

 

بنده خدا بابا جون عشق زیاد از حدت به بابا جون نمیزاره کلا هیچ کاری بگنه و هروقت ما پیششون هستیم بابا جون نمیتونه غذا بخوره یه دور قبل از شام برده بودت بازی یه دور هم وسط غذاش 

یه روز هم با عمو کوچیکه و مامان جون اینا رفتیم پیک نیک 

اینم بابا جونه که بنده خدا مثلا داره بدمینتون بازی میکنه و پسرک یه ثانیه هم از بابا جونش جدا نمیشه

(بابا جون خیلی زحمت برات میکشه پسرم و امیدوارم وقتی که بزرگ شدی تو هم قدر محبتاشو بدونی)

و یه روز هم خاله صفورا همه مامانهای نی نی سایتی رو دعوت کرده بود باغ آقا جونش و خیلیییییییییییییییییی بهمون خوش گذشت

البته برنامه ها داشتیم بابا سجاد ما رو برد رسوند اونجا وقتی رفتیم داخل و سلام و علیک تموم شد و تو رو گذاشتم زمین متوجه شدم یه لنگه کفشت نیست زنگ زدم بابا فهمیدیم تو ماشینه بنده خدا کلی دور زد برگشت و چون کوچه بسته شده بود من کلیییییییییییییی پیاده رفتم تا لنگه کفش شازده رو بگیرم وقتی برگشتم دیدم بغل خاله گلاره هستی و هی داری منو صدا میکنی الهییییییییییییییییییییی ولی در کل خیلییییییییییییییییییییی خوش گذشت

تو این عکسم معلومه که شما چه آتیشایی که نسوزوندی کلا خودتو خییییییییییییییس آب کردی و لباساتو دوباره عوض کردم

از بس پسرک شیطون ما شیطونی کرد و مامان دنبالش دووووید نتونستم خیلی ازت عکس بگیرم

و خبر جدید بعدی اینکه دوباره رفتم سر کار و بعد از کلی کلنجار رفتم با خودم به ایننتیجه رسیدم که سر کار رفتن میتونه برای هر دومون خوب باشه هم پسرم که این روزا خیلییییییییییی بیش از حد به مامانش وابسته شده و هم برای من که روحیه ام توی خونه خیلی بد شده بود امازحمتنگه داشتن تو تو این 10 روزی که سر کار رفتم با مامان جون بود و 3-4 بار تو رو برده بودن موسسه اما انگار اونجا خیلییییییییییییییی بدقلقی کردی و بنده خدا مامان جون حسابی دست درد گرفته بود از بس بغلت کرده بود و چند بار هم مجبور شده بود وسط روز ببرتت بیرون 

تا اینکه تصمیم گرفتیم واسه 2 یا 3 روز در هفته برات پرستار بگیریم و یا بزاریمت مهد و بین این دو راههزار بار مسیر عوض کردیم و خوبی و بدی هرکدوم رو سنجیدیم و حالا امیدوارم هرچی خیر و سلاح خدای بزرگه پیش بیاد




موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 4 ارديبهشت 1392 | نویسنده : مامان نخودی
بازدید : 789 مرتبه

اینم عکس های آتلیه که قبل عید رفتیمو بالاخره فایلش به دستمون رسید

 

 

 

 

این عکس رو یادگاری گرفتیم که مدل قشنگ راه رفتنت همیشه یادمون بمونه چشمک

 




موضوع :
تاريخ : يکشنبه 1 ارديبهشت 1392 | نویسنده : مامان نخودی
بازدید : 369 مرتبه

سلام بر دسته گل شیرینم 

امروز رفتیم و واکسن 18 ماهگیتو زدیم البته باید 5 شنبه میزدیم ولی 5 شنبه رفتیم خانه بهداشت گفتند فقط 1 شنبه و 3 شنبه واکسن 18 ماهگی رو میزنیم 

الان دوباره برگشتیم خونه و شما یه شیشه شیر خوردی و دوباره خوابیدی آخه شیرین عسل من عادت داره 10-11 صبح بیدار شه و 8 که بیدارش کرده بودیم هنوز لالا داشت 

خدا رو شکر هنوز تب نکردی من یه کم جای آمپولت رو یواش ماساژ دادم ولی انگار زیاد درد نداشتی یا خیلی مردی چون عکس العملی نشون ندادی ماشاالله 

خوب ماه فروردین یه  اتفاق خوب افتاد 

و اون  اینکه پسرم رو از شیر گرفتیم گرچه برای من خیلییییییییییییییییییییییییییییییییی سخت بود و کلی دلم برای در آغوش گرفتن شیرینم تنگ میشه کلی دلم برای اینکه دم به ساعت میومدی تو بغلم تنگ میشه ولی این از شیر گرفتن آرامش خواب راحت رو برای پسرم به ارمغان آورد و امیر مهدی من که 1.5 سال خیلی سخت میخوابید و خواب خیلی سبکی داشت و 1000 بار تا صبح بیدار میشد حالا عین آدم بزرگا یه شیشه شیر میخوره و راحت کنار مامان دراز میکشه و 10-15 دقیقه بعد خوابه واسه من عین رویا میمونه هیچ وقت باورم نمیشد امیر مهدی انقدر راحت بخوابه و تا صبح هم یا بیدار نمیشه یا یکی دو بار 

خدایا شکرت

تو حرف زدن هم که ماشاالله استادی واسه خودت کلا از لحظه ای که بیدار میشی تا آخرین لحظات خوابیدن داری صحبت میکنی خیال باطل یا با خودت یا با ما یا با اسباب بازی هات قدرت تخیل و تجسمت خیلی بالاست(مثل خاله هستی اونم دقیقا تو بچگی همینجوری بود)

بیشتر کلمات رو یکی دوبار که میشنوی تکرار میکنی 

یه کلمه که من و بابا  ضعف میکنیم وقتی میگی ای بابا هست وجالب اینکه همیشه درست به کار میبری مثلا وقتی هی داد و بیداد میکنی و کسی بهت توجه نمیکنی با ناراحتی میگی ای لالااااااااااااااااااااااااااااااااا(اولا میگفتی ای دادااااااااااااااااااااااا از دیروز هم درستشو میگی و میگی ای باباااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا) 

خیلی وقتا به من میگی امانه هی من بهت میگم پسرم مامان باز میخندی و با ذوق میگی اَمانههههههههه البته وقتایی که نخوای اذیت کنی میگی مامان

به زرد آلو هم میگی دَردالوووووووووووووووووووووو 

کلا خیلی کلمه میگی و الان یه هفته ای هم هست که جمله هات هم بیشتر شده مثل 

به من بده

اَدو منه (اسباب بازی منه )

آب بده 

دَداااااااااد کدا رفدییییییییییی(سجاد کجا رفتی )

ولی در کل چون خیلی چیزا میگی همه رو یادم نمیمونه که بنویسم

راستی مامان جون هم دیروز از مشهد اومدن و یه موبایل اسباب بازی با یه ماشین فولکس خیلی خوشمل برات سوغاتی آوردن دست گلشون درد نکنه

و در آخر من و بابا عاشقتیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییم

اینم چند تا عکس:

بفرمایید تو دم در بده

 

پارک نزدیک خونمون(این لباس رو زنعمو جون از مکه آوردن من خیلی دوستش دارم خیلی خوشگله)

هرچی میگفتیم نرو سمت گلها بازم با ذوق میدوییدی سمت گلها(کلا تا میگیم یه کاری نکن فک میکنی بازیه بدو بدو میری اون کارو بکنی )




موضوع :
تاريخ : سه شنبه 27 فروردين 1392 | نویسنده : مامان نخودی
بازدید : 399 مرتبه

امسال یه فقویم رو میزی برای خودمون و نزدیکامون چاپ کردیم یه سری تقویم دیواری واسه خاله ها و دای و عموها و بقیه که خیلی خوشحال شدن و حسابی همه رو سورپرایز کردیم

اینم عکساش

تقویم رومیزی:

اینم تقویم دیواریمون




موضوع :
تاريخ : دوشنبه 19 فروردين 1392 | نویسنده : مامان نخودی
بازدید : 445 مرتبه

تو این سفر مامان جون هم همراه ما بودن و خیلی بهمون خوش گذشت و به آنا جون و آتا جون هم خیلی زحمت دادیم اینم عکسامون

عمه جون زحمت کشیده بودن و برای امیر مهدی جون کیک قدم درست کرده بودن(فقط نفهمیدیم کی کفشای شوکولاتی رو خورد هههههههه)

همه بشینن میخوام سخنرانی کنم(یکی از امامزاده های ارومیه که بقعه اش تاریخی هم بود)

ساعت 1.30 بامداده و امیر مهدی در حال آتیش سوزوندن(مامان و بابا هم موندن گریه کنن از خستگی زیاد یا بخندن به شیرین کاری های عسلک)

صبح 13 به در در یاط ومردان در حال تهیه آتیش کباب (امیر مهدی هم مهندس ناظره)

اینم عصر 13 به در و باغ پسر عمه(من عاشق این عکسم)

4 شنبه هم رفته بودیم خونه عمو فرشید دوست بابا و چون خونه تازه عروس هم بود گفتیم شما پیش مامان جون و آنا جون و آتا جون بمونی و بازی کنی خلاصه ما 9 رفتیم و 11 بهمون زنگ زدن اومدیم فقط نمیدونیم چی شده بود وقتی رسیدیم دم در همه اومده بودن تو حیاط به استقبالمون نیشخندنیشخند

کلا تو این یه هفته من تجربه ای به دست آوردم که الان کاملا آمادگی دارم که یه خرس کوالا رو به فرزند خوندگی قبول کنمنیشخند




موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
پيوند هاي روزانه
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 4 نفر
بازديدهاي ديروز : 82 نفر
بازدید هفته قبل : 272 نفر
كل بازديدها : 89537 نفر